نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴ - الحكایة ‌و التمثیل عطار

عطار نیشابوری / بخش سی و هفتم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

خواندمحمود را سر بی خویشئی

عاشقی را مانده در درویشئی

عاشق درویش بود و سوخته

سینهٔ همچون چراغ افروخته

گفت ای درویش با من راز گوی

نکتهٔ از عشق وعاشق بازگوی

زانکه میگویند مرد عاشقست

هرچه تو در عشق گوئی لایقست

بود ایاز ماهروی آنجایگاه

چست بر پای ایستاده پیش شاه

عاشق درویش گفت ای شهریار

تو نهٔ عاشق ترا با این چکار

نکتهٔ عشاق عاشق را سزاست

گر نپرسی چون نهٔ عاشق رواست

شاه گفت آخر چرا عاشق نیم

عاشقی را به ز تو لایق نیم

گفت اگر تو هیچ عاشق بودهٔ

شاد بنشسته نمی آسودهٔ

خوش بود عاشق نشسته دل بجای

بر سرش استاده معشوقش بپای

عشق را گر بودئی صاحب یقین

نیستی استاده معشوقت چنین

کار و بار سلطنت داری تو دوست

پس بسر باریت عشقی آرزوست

عشق در درویشی و خواری دهند

نه بکار و بار سر باری دهند

خسروی بس باشدت ای شهریار

عشق و درویشی برو با من گذار

عشق در معشوق فانی گشتن است

مردن او را زندگانی گشتن است

زندگانی گر ترا از مرگ نیست

عاشقی ورزیدنت پر برگ نیست

در مقام عشق اگر بالغ شوی

از عذاب جاودان فارغ شوی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعر گونه‌ای از عشق و درویشی را مد نظر قرار می‌دهد. در این شعر، عاشق و درویش با یکدیگر گفتگو می‌کنند. درویش از عاشق می‌خواهد درباره عشق و رازهای آن صحبت کند. او به شاه می‌گوید که اگرچه تو مقام و سلطنت داری، اما عشق واقعی را نمی‌فهمی چرا که عاشق باید در رنج و سماع باشد و از خوشی‌های ظاهری بگذرد. درویش به شاه یادآوری می‌کند که عشق واقعی فراتر از مقام و مال دنیاست و برای رسیدن به آن، باید فانی در معشوق شد و از دنیای مادی فاصله گرفت. در نهایت، او عشق را طریق رهایی از عذاب و مرگ می‌داند و به شاه توصیه می‌کند که عشق و درویشی را در زندگی‌اش بیشتر بیابد.