نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴ - الحكایة و التمثیل عطار

عطار نیشابوری / بخش سی و هشتم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

بود پیری عاجز و حیران شده

سخت کوش چرخ سرگردان شده

دست تنگی پایمالش کرده بود

گرگ پیری در جوالش کرده بود

بود نالان همچو چنگی ز اضطراب

پیشهٔ او از همه نقلی رباب

نه یکی بانگ ربابش میخرید

نه کسی نان ثوابش میخرید

گرسنه مانده نه خوردی و نه خواب

برهنه مانده نه نانی و نه آب

چون نبودش هیچ روی از هیچ سوی

برگرفت آخر رباب و شد بکوی

مسجدی بود از همه نوعی خراب

رفت آنجا و بزد لختی رباب

رخ بقبله زخمه را بر کار کرد

پس سرودی نیز با آن یار کرد

چون بزد لختی رباب آن بیقرار

گفت یا رب من ندانم هیچ کار

این چه میدانستم آن آوردمت

خوش سماعی با میان آوردمت

عاجزم پیرم ضعیفم بی کسم

چون ندارم هیچ نان جان می بسم

نه کسم میخواند از بهر رباب

نه کسم نان میدهد بهر ثواب

من چو کردم آن خود بر تو نثار

تو کریمی نیز آن خود بیار

در همه دنیا ندارم هیچ چیز

رایگان مشنو سماع من تو نیز

کار من آماده کن یکبارگی

تا رهائی یابم از غمخوارگی

چون ز بس گفتن دلش در تاب شد

هم دران مسجد خوشی درخواب شد

صوفیان بوسعید آن پیر راه

گرسنه بودند جمله چند گاه

چشم در ره تا فتوحی دررسد

قوت تن قوت روحی در رسد

عاقبت مردی درآمد با خبر

پیش شیخ آورد صد دینار زر

بوسه داد و گفت اصحاب تراست

تا کنندامروز وجه سفره راست

شد دل اصحاب الحق خوش ازان

رویشان بفروخت چون آتش ازآن

شیخ آن زر داد خادم را و گفت

در فلان مسجد یکی پیری بخفت

با ربابی زیر سر پیری نکوست

این زر او را ده که این زر آن اوست

رفت خادم برد زر درویش را

گرسنه بگذاشت قوم خویش را

آن همه زر چون بدید آن پیر زار

سر بخاک آورد و گفت ای کردگار

از کرم نیکو غنیمی میکنی

با چو من خاکی کریمی میکنی

بعد از اینم گر نیارد مرگ خواب

جمله از بهر تو خواهم زد رباب

میشناسی قدر استادان تو نیک

هیچکس مثل تو نشناسد ولیک

چون تو خود بستودهٔ چه ستایمت

لیک چون زر برسدم باز آیمت

هر کرا در عقل نقصان اوفتد

کار او فی الجمله آسان اوفتد

لاجرم دیوانه را گرچه خطاست

هرچه میگوید بگستاخی رواست

خیر و شر چون جمله زینجا میرود

نوحهٔ دیوانه زیبا میرود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، داستان پیرمردی خسته و گرسنه روایت می‌شود که در زندگی دچار سختی و فقر شده است. او با ساز خود، رباب می‌نوازد ولی هیچ‌کس به او توجهی نکرده و او را نادیده می‌گیرد. از روی ناچاری، به مسجدی می‌رود و در آنجا شروع به نواختن می‌کند و از خداوند طلب کمک می‌کند. او ابراز می‌کند که در زندگی‌اش چیزی ندارد و از خداوند می‌خواهد که به او یاری رسانده و حالش را بهتر کند. در پی نواختن او، جمعی از صوفیان متوجه می‌شوند و یکی از مردان ثروتمند به نزد او می‌آید و صد دینار به او می‌دهد تا او بتواند نیازهای خود را برطرف کند. پیرمرد پس از دیدن این پول، به شکرگزاری پرداخته و آرزو می‌کند که همچنان در خدمت خداوند باشد. او به درستی استادان خود را می‌ستاید و بیان می‌کند که اگرچه در زندگی مشکلات زیادی دارد، اما مدام به یاد خداوند بوده و از او کمک می‌طلبد. در نهایت، پیام شعر به اهمیت ایمان و اعتماد به خداوند در شرایط سخت زندگی اشاره دارد.