بخش ۴ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش سی و نهم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
گشت یک روز از ایاز نازنین
در میان جمع سلطان خشمگین
خواند پیش خود حسن را شهریار
گفت ازین پس با ایازم نیست کار
جان من میجوشد از وی چون کنم
تخت بندش بر نهم یا خون کنم
یا کنم آزادش و سر در دهم
یا برانم از درش سر بر نهم
هرچه اورا سخت تر آید ز من
این دمش بیشک بسر آید ز من
چون وزیرش دید الحق سخت کوش
گفت باشد سخت تر چیزی فروش
آن سخن از وی خوش آمده شاه را
گفت بفروشید این گمراه را
چون سوی بازار بردندش دوان
شد خریدار از همه سوئی روان
عاقبت بخرید مردی نامدار
آن سمن بر را بدیناری هزار
چون برین بگذشت آخر چندروز
شد پشیمان خسرو گیتی فروز
خواجه راگفتا ایازم را بیار
خواجه آمد با ایاز شهریار
چون بدید از دور سلطان روی او
دید جان را موی یک یک موی او
شد خجل از کردهٔ خود شهریار
اشک بر رویش روان شد صد هزار
مرد را گفتا که بودی تو پلید
تا ایازم را توانستی خرید
تو ندانستی که هر نااهل و اهل
کی خرد معشوق شاهان را ز جهل
او سزای آن بود کز زخم تیغ
خون بریزندش بزاری بیدریغ
در سخن آمد ایاز نامدار
در میان گریه گفت ای شهریار
هرکه او معشوق را خواهد خرید
می بباید ازتن او سر برید
هرکه او معشوق را خواهد فروخت
شرح ده این همه که جان من بسوخت
چون خریدن را سزائی خون بود
گر کسی بفروشد او خود چون بود
عاشقی باید بمعنی پادشاه
تا تواند داشت معشوقی نگاه
کعبهٔ کان خاص عشاق آمدست
از دو عالم مرد آن طاق آمدست
کعبهای کانجا طواف جان بود
هرکسی را کی محل آن بود
مینترسی تو که چون نبود محل
هشت فردوست نهند اندر بغل
گر نبودی نور دل در پیش کار
هشت جنت را نبودی کار و بار
زندگی دل ز عشق جان بود
عشق جان از غمزهٔ جانان بود
هرچه ازجانان بعاشق میرسد
گر همه کفرست لایق میرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
داستان دربارهی ایاز، خدمتگزار مورد علاقهٔ شاه است که روزی به خاطر خشم شاه از او جدا میشود. شاه تصمیم میگیرد ایاز را مجازات کند و او را به بازار بفروشد. اما وقتی ایاز در بازار به فروش میرسد، یک مرد نیکو خریدار او میشود و ایاز با مبلغی گزاف خریداری میشود. مدتی بعد، شاه از عمل خود پشیمان میشود و وقتی ایاز را میبیند، به شدت احساس پشیمانی و شرم میکند. او به خریدار میگوید که ایاز ارزش زیادی دارد و خرید او اشتباه بوده است. ایاز در اینجا اعلام میکند که عشق و معشوقی مانند او باید با جان و دل حفظ شود و برای خرید و فروش او باید به بهای خون پرداخت. در نهایت، ایاز میگوید که عشق واقعی به معانی پادشاهی است و هر کس میخواهد خود را به عشق بسپارد، باید از جان و دلش مایه بگذارد. عشق به بیان او، سرچشمهٔ زندگی و باعث رسیدن به خوشبختی است.