بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش هفتم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
شاه دین محمود سلطان جهان
داشت استادی بغایت خرده دان
بود نام او سدید عنبری
ای عجب کافور مویش بر سری
شاه یک روزی بدو گفت ای مقل
وتعز من تشاء و تذل
آیت زیباست معنی بازگوی
از عزیز و از ذلیلم راز گوی
پیر گفتش گوئیا ای جان من
آیتی در شأن تست و آن من
قسم من عزست و آن تست ذل
تو بجزوی قانعی و من بکل
کوزهٔ دارم من و یک بوریا
فارغم از طمطراق و از ریا
تا که در دنیا نفس باشد مرا
بوریا وین کوزه بس باشد مرا
باز تو بنگر بکار و بار خویش
ملک و پیل و لشگر بسیار خویش
آن همه داری دگر میبایدت
بیشتر از پیشتر میبایدت
من ندارم هیچ و آزادم ز کل
تو بسی داری دگر خواهی ز ذل
پس مرا عزت نصیب است از حبیب
بی نصیبی تو زعزت بی نصیب
ای دریغا ترک دولت کردهٔ
خواریت را نام عزت کردهٔ
بار هفت اقلیم در گردن کنی
عالمی را قصد خون خوردن کنی
تا دمی بر تخت بنشینی بناز
میمزن چون مینیاری خورد باز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به گفتوگو بین شاه محمود و یک پیر میپردازد. شاه از پیر میخواهد تا معنی آیات «عزت» و «ذلت» را برایش توضیح دهد. پیر به او میگوید که او خود را به «عزت» میبیند، در حالی که شاه با تمام سلطنت و قدرتش در واقع دچار ذلت است. پیر تاکید میکند که او با وجود اینکه هیچ چیز ندارد، از قید و بندهای دنیا آزاد است و همین آزادی به او عزت میبخشد. در مقابل، شاه با تمامی سلطنت و داراییهایش، همیشه در تلاش برای حفظ قدرت و مقامش است و در نهایت نمیتواند از ذلت و اضطراب رهایی یابد. این شعر به تقابل بین آزادی معنوی و قدرت مادی پرداخته و نشان میدهد که عزت واقعی در داشتن تعلقات و قدرت نیست، بلکه در آزادی روح و بینیازی است.