نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل عطار

عطار نیشابوری / بخش هفتم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

رفت یک روزی مگر بهلول مست

در بر هارون و بر تختش نشست

خیل او چندان زدندش چوب و سنگ

کز تن او خون روان شد بیدرنگ

چون بخورد آن چوب بگشاد او زفان

گفت هارون را که ای شاه جهان

یک زمان کاین جایگه بنشسته ام

از قفا خوردن ببین چون خسته ام

تو که اینجا کردهٔ عمری نشست

بس که یک یک بند خواهندت شکست

یک نفس را من بخوردم آن خویش

وای بر تو زانچه خواهی داشت پیش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

داستان درباره بهلول مستی است که به طور ناگهانی بر تخت هارون رشید می‌نشیند. حاضران به او حمله می‌کنند و او را با چوب و سنگ می‌زنند تا اینکه خونش جاری می‌شود. بهلول در حین آسیب‌دیدن، به هارون می‌گوید که او یک لحظه بر تخت او نشسته و از سختی‌ها و مشکلاتی که در آینده ممکن است برای هارون پیش بیاید، هشدار می‌دهد. او به هارون یادآوری می‌کند که اگرچه او اکنون بر تخت پادشاهی نشسته، اما باید مراقب سرنوشت خود باشد.