بخش ۶ - الحكایة و التمثیل عطار
عطار نیشابوری / بخش هشتم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
ناگهی معشوق طوسی را مگر
بود بر بازار عطاران گذر
آن یکی عطار خوشتر از بهشت
غالیه از مشک و عنبر می سرشت
غالیه بستد ازو معشوق چست
بود در پیشش خری ادبار و سست
زیر دنبال خر آلوده بکرد
بر پلیدی غالیه سوده بکرد
سر این پرسید ازو مردی ز راه
گفت این خلقی که هست اینجایگاه
از خدادارند چندانی خبر
کز دم این غالیه این لاشه خر
از درخت ذات تو یک شاخ تر
تا نپیوندد باصل کار در
تو بریده مانی از اصل همه
فصل باشد قسمت از وصل همه
این زمان کن شاخ را پیوسته تو
زانکه چون مردی بمانی بسته تو
بسته نتواند بلاشک کار کرد
کار اینجا بایدت نهمار کرد
ور بدو پیوسته خواهی مرد تو
زندگی پیوسته خواهی برد تو
زندهٔ بی مرگ بسیاری بود
گر بمیری زنده این کاری بود
بر در او چون توانی یافت بار
چون ز بیکاری نه پردازی بکار
نیستت پروای ریش خود دمی
همچنین مردار خواهی شد همی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این قطعه، داستانی را دربارهی معشوقی میگوید که به بازار عطاران میرود و با عطار خوشسخن و خوشبو مواجه میشود. عطار غالیهای معطر از مشک و عنبر درست کرده و آن معشوق، غالیه را از او میگیرد. در همین حال، شخصی به او میگوید که این موجودات اطراف، چه دنیاست و چه بدبختیهایی که از آن خبر ندارند. او توضیح میدهد که انسانها باید به اصل خود متصل شوند و نباید از آن جدا بمانند. چون جدا ماندن باعث میشود که انسان به بنبستی برسد و در نهایت زنده نباشد، حتی اگر به ظاهر زندگی کند. او تاکید میکند که باید به کار و تلاش بپردازند و در غیر این صورت زندگی بدون معنا و مرده خواهد بود.