نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۶ - الحكایة و التمثیل عطار

عطار نیشابوری / بخش نهم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

بوسعید مهنه در آغاز کار

پیش لقمان رفت روزی بی قرار

سنگ در یک دست می افراشت او

سوخته در دست دیگر داشت او

شیخ گفتش چیست سنگ و سوخته

گفت تا گردانمت آموخته

میزنم این سنگ بر سر محکمت

سوخته برمینهم چون مرهمت

زانکه این دردی که این ساعت تراست

این چنین درمانش خواهد گشت راست

گه ز ضرب او جراحت میرسد

گه ز مرهم نیز راحت میرسد

گر ز ضرب او جراحت نبودت

تا ابد اومید راحت نبودت

راحت خود را شدی پیوسته دوست

بی جراحت نیز فقرت آرزوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

بوسعید مهنه به دیدار لقمان رفت و در دست سنگی و در دست دیگر چیزی سوخته داشت. لقمان از او پرسید که چرا این دو را همراه دارد. بوسعید پاسخ داد که می‌خواهد با سنگ دردها را درمان کند و با سوخته به عنوان مرهم، نشان دهد که درد و درمان همواره با هم هستند. او می‌گوید که اگر درد نباشد، امید به راحتی هم وجود نخواهد داشت. به همین دلیل، او به دنبال راحتی است حتی اگر درد و جراحت نیز وجود داشته باشد.