نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۸ - نومیدی بلبل از گل و رفتن او از باغ به بیوفائی گل عطار

عطار نیشابوری / نزهت الاحباب / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

گفت بلبل من دگر نایم بباغ

زانکه دارم دل ز جور او بداغ

بیوفائی پیشه دارد آن صنم

لاجرم از دور بانگی می‌زنم

گر بدانی سازگاری می‌کند

مهر پیوندی و یاری می‌کند

عاشق خود را نمی‌راند ز پیش

می‌شدم نزدیک او با جان خویش

چونکه با عاشق نمی‌سازد دمی

بهر دل ریشان ندارد مرهمی

من چرا آیم بباغ و بوستان

تا کرا بینم میان گلستان

خوبرو هستند در عالم بسی

نیست اندر نسل آدم زو کسی

مشتری هستند او را بی شمار

من ندارم طاقت این کار و بار

در رهم صد خار محنت می‌نهد

هر دمم صد درد و زحمت می‌دهد

هر زمان بر رنگ و بو نازد همی

در ره عشقم زبون سازد همی

نالهٔ من از غنون دیگر است

عاشقان را نالهٔ من درخور است

من سلیمان را غلامی کرده‌ام

جملهٔ مرغان را گرامی کرده‌ام

او چه داند قدر چون من بلبلی

نیست پیش اهل دل جز یک گلی

گوئیا از عجز میرانم سخن

ورنه کی باشد حدیث ما محن

گرچه می‌گویم سخن از درد دل

تو مگو آنجا که من گردم خجل

گفتهٔ آزرده دل باشد درشت

بی لگد نبود بدان پا دار مشت

چون بیاوردی ازو پیشم خبر

گر توانی از منش حرفی ببر

گفت نتوانم سخن گفتن ز تو

پیش آن رعنا گهر سفتن ز تو

گر برم حرفی بداند غمز من

زانکه او داناست اندر رمز من

صبر کن امشب که می‌آید صبا

نزد تو باصد عتاب و ماجرا

الوداعی کرد بلبل را و رفت

صبحدم باد صبا آمد شنفت

نالهٔ بلبل شنید ازدور جای

کای صبا بهر خدا زوتر بیای

چون صبا را دید نالش کرد زار

همچو ابری کرد چشم او نثار

گفت آن دم با صبا احوال خویش

گرمتر شد هر زمان بر حال خویش

کای صبا از دوست پیغامی بده

گر دعائی نیست دشنامی بده

هرچه آن گل بر زبان آورده بود

یک بیک با بلبل مسکین نمود

و آن غزل برگفت که فرموده بود

خویش را در هر سخن بستوده بود

بلبل مجروح را مجروح کرد

هر غم دل بر زبان مشروح کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، بلبل از درد و رنج عشق خود به یک گل شکایت می‌کند. او به خاطر بی‌وفایی و ستم معشوقش، دیگر نمی‌تواند در باغ بماند و از دور نالیدن را برمی‌گزیند. بلبل می‌گوید اگر معشوق به او مهربانی کند، هرگز او را از خود نمی‌رانده و او نیز با تمام وجود نزدش می‌رود. اما چون معشوق به عاشقان بی‌اعتنایی می‌کند، درد و رنجش بیشتر می‌شود. بلبل از زخم‌های عشقش و اینکه هر بار بر روی گل‌ها می‌نازد، می‌گوید و احساس می‌کند که هیچ‌کس به‌اندازه‌ او در درد عشق مبتلا نیست. او از صبا می‌خواهد که پیغامش را به معشوق برساند و در عین حال می‌داند که دردش را فقط عاشقان می‌فهمند. در نهایت، بلبل مجروح از احوال معشوق و سخنانش رنج بیشتری می‌کشد.