شمارهٔ ۱۱۳ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مهی، که مایهٔ شادی عالم است غمش
بود شکایت بسیار من، ز لطف کمش
مرا فراق وی آن روز کشت و، میترسم
که روز حشر به قتلم کنند متهمش!
منش ستمگری آموختم، ندانستم
که من نخست دهم جان به خواری از ستمش
فگند تیغ و یم سر بپای او، شادم
که بر نداشتم آن روز هم سر از قدمش
فغان که روز فراقم، زمان زمان آمد؛
بیاد سوی رقیبان، نگاه دمبدمش
فگند عشق، به بتخانه یی مرا کز ناز
ندیده گوشه ی چشمی برهمن از صنمش
چه مرغ نامه ام آذر برد بکوی بتی
که نیست باک ز قتل کبوتر حرمش؟!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و اندوهی که به خاطر جدایی از محبوبش دارد، صحبت میکند. او میگوید که هرچند عشق و زیبایی محبوبش باعث شادمانی جهان است، اما جدایی و دوری از او بسیار رنجآور است. شاعر از احساس ناامیدی و عذاب فراق میگوید و میترسد که در روز قیامت به خاطر عشقش مورد بازخواست قرار گیرد. او همچنین به ستمگری که خود آموخته و در نهایت به خاطر عشقش به ذلت کشیده شده، اشاره میکند. شاعر با بیتابی و فغان از روزهای دوری و انتظارش یاد میکند و با آرزو برای یک نگاه از محبوبش، در دل خود میسوزد. در نهایت، به خاطر عشقش به محبوب، خود را در خطر میبیند ولی همچنان از عشقش دم میزند.