شمارهٔ ۱۶۴ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
صبح، مگر میدمد از کوی تو
کز نفسش میشنوم بوی تو
توبه دهد بابلیان را ز سحر
جادویی نرگس جادوی تو
سلسله ی شیفتگان غمت
نگسلد از سلسله ی موی تو
دعوی خون، نشنود از من کسی
روز جزا بینم اگر روی تو
شکوه ام از خوی تو هرگز نبود
بود چو روی تو اگر خوی تو
گر نشینی تو به پهلوی من
به که نشینند به پهلوی تو
آذر دل باخته را ساخته
گوشه نشین گوشه ی ابروی تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است درباره عشق و زیبایی معشوق. شاعر با تصاویری شاعرانه از صبح، بوی خوش معشوق و جادوگری چشمان او سخن میگوید. او به عشق و دلدادگیاش اشاره میکند و میگوید که هیچ کس نمیتواند صدای دلش را بشنود، مگر روزی که معشوقش را ببیند. همچنین بیان میکند که اگر معشوق در کنار او باشد، هیچ چیزی بهتر از آن نخواهد بود. نهایتاً شاعر به دل باختهای که در گوشهای نشسته و به ابروی معشوق مینگرد، اشاره میکند.