نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۷ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نمیکنم گله، اما ز بیوفائی تو

بآن رسیده که آسان شود جدایی تو

خدای داند و، آن کز تو شد چو من نومید؛

که اعتماد نشاید بر آشنایی تو

ز خلف وعده، برندی چو من برآری نام؛

اگر چه شهره ی شهر است پارسایی تو

غمم فزود ز عذر تغافل تو، دریغ

که شد شکسته ترم دل ز مومیایی تو

ره خرابه ام، از دیگران مپرس و بیا

که میکند دل گمگشته رهنمایی تو

صبا، بگو به صباحی، که از نوای هزار

هزار بار مرا به سخن سرایی تو

ولی ز زلف عروسان طبع آذر نیز

دمد عبیر چو بیند گرهگشایی تو!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از غم و ناامیدی شاعر نسبت به بی‌وفایی معشوقش می‌گوید. شاعر اگرچه از گله کردن خودداری کرده، اما احساس جدایی و ناامیدی عمیقی دارد. او به بی‌اعتمادی نسبت به آشنایان و خلف وعده‌های معشوق اشاره می‌کند و از افزایش غصه‌اش به خاطر بی‌توجهی او سخن می‌گوید. در این میان، شاعر به جستجوی راه حلی برای دل گمگشته‌اش اشاره دارد و خواستار بازگشت به روزهای خوش و نوایی دلنواز از معشوق است. او همچنین به زیبایی و جاذبه‌ی معشوق اشاره می‌کند و آن را در گره‌گشایی مشکلات زندگی‌اش می‌داند.