نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۶ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

این مزد قاصدی است که آید ز کوی تو

کو را دوباره باز فرستم بسوی تو

هر کس کند ز دیدن روی تو منع من

منعش نمیکنم، که ندیده است روی تو

ترسم ببزم غیر سراغت دهد کسی

گر میرم از غمت، نکنم جستجوی تو

شادم که غیر اگر بردت از کنار من

نتواند از دلم ببرد آرزوی تو

ای شاخ گل، بباغ قدم نه که تا بخاک

بلبل ز بوی گل فتد و گل ز بوی تو

روی تو ماه و، بوی تو گل، حیف در دلم

آتش زده است خوی تو، خوی تو، خوی تو

خوش پند میدهی دگر آذر مرا بصبر

شد بدگمان ز تو دلم از گفتگوی تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و شوق به معشوق سخن می‌گوید. او اشاره می‌کند که یک قاصد را به سوی معشوق می‌فرستد و اگر کسی به خاطر نگاه نکردن به معشوقش را نهی کند، او را مجازات نمی‌کند. شاعر از ترس این که غم و جدایی او را می‌کشد، می‌گوید که هرگز جست‌وجوی معشوق را فراموش نخواهد کرد. او خوشحال است اگرچه معشوق از او دور است، اما هیچ چیز نمی‌تواند آرزوی او را از دلش پاک کند. شاعر به زیبایی‌های معشوق مانند گل و ماه اشاره می‌کند و می‌گوید اشتیاق او مانند آتش در دلش شعله‌ور است. در نهایت، شاعر از دلتنگی خود به خاطر حرف‌های معشوق و بدگمانی‌هایش سخن می‌گوید و از او می‌طلبد که صبور باشد.