نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۰ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

بر سر ره نشسته ام، قاصد کوی یار کو؟!

دیده سفید کرده ام، گردی از آن دیار کو؟!

غیر ببزم آن پسر، محرم و من برون در؛

گر نکند دعا اثر، بازی روزگار کو؟!

روز جزا، فرشته یی، کز بد و نیک پرسدم

گریه کنان بدامنش، دست زنم که یار کو؟!

از پی قتل دوستان، تیغ کشد چو از میان؛

گر نشوم ز پی روان، طاقت انتظار کو؟!

یار و رقیب همنشین، آذر تنگدل غمین؛

دشمنی سپهر این، دوستی نگار کو؟!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به انتظار یار و دوری از او اشاره دارد. او به قاصد کوی یار می‌گوید که نشان از محبوبش بیاورد و از دوری او به شدت رنج می‌کشد. در ایام سخت و تلخ، به دعا و طلب یار فکر می‌کند و از روز جزا و پاسخ به اعمالش سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که در این دنیا تنها و غمگین است و در جستجوی دوستان کشته شده‌اش، با یاد یار و رقیب غمگین می‌شود. در کل، شعر حاکی از احساسی عمیق از عشق، انتظار و غم ناشی از فراق است.