شمارهٔ ۱۷۳ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
کو خضر راهی؟ کز خیل آن ماه
وامانده ام پس، گم کرده ام راه!
از دل صبوری، هنگام دوری
باور ندارم، والله بالله!
ریزد چو جیحون، خیزد چو گردون
از دیده ام اشک، از سینه ام آه!
جانها فدایت، تا چیست رایت؟!
جنگ تو دلکش، صلح تو دلخواه!
کی از کمندم، افتد به بندم؟!
آن صید وحشی، این رشته کوتاه!
افغان ز گفتن، آه از نهفتن؛
مسکین گدایی، کو رنجد از شاه!
دشمن بدلبر، همبزم و؛ آذر
جان میسپارد بیرون درگاه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساس گمگشتگی و از دست دادن راه صحبت میکند. او در جستجوی خضر، نماد هدایت و راهبری، است و به او امید دارد. شاعر از درد دوری و تحمل صبر میگوید، در حالی که اشکها و آههایش از دلش بیرون میآید. او از جنگ و صلح، عشق و جدایی سخن میگوید و به فاصله بین خود و محبوبش اشاره میکند. در نهایت، شاعر به رسالت خود در عشق اشاره میکند و از وابستگیاش به معشوق و دشواریهای این مسیر میگوید.