شمارهٔ ۱۷۴ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر کسی یار کسی، تو از من دلباخته گل
ز بلبل، شمع از پروانه سرو از فاخته
از دگر یاران ندارم چشم یاری، چون مرا
چشم زخم روزگار از چشم یار انداخته
سرو، سر از باغ بیرون کرد، کت بیند خرام؛
خلق، پندارند کز شوکت سری افراخته
باز امشب، نوبت زاری است ای مرغ سحر
ناله یی سر کن، که ضعفم از زبان انداخته!
ای که گفتی: بعد ازین کار تو راخواهیم ساخت
فکر دیگر کن، که هجران کار ما را ساخته!
بسکه از زخم خدنگ او بخود بالیده ام
در میان کشتگانم دیده و نشناخته!
گر بسر وقت اسیران میروی، وقت است وقت
کآذر امشب خانه از نامحرمان پرداخته
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از احساسات عمیق عشق و دلتنگی سخن میگوید. شاعر با اشاره به یاری و عشق واقعی، بیان میکند که از دیگر یاران انتظاری ندارد و چشمزخم روزگار بر او اثر گذاشته است. او از زیبایی و شکوه محبوبش میگوید و اینکه دیگران او را نمیشناسند. در ادامه، به زاری و درد دل خود اشاره میکند و از هجران و جدایی صحبت میکند. شاعر از زخمهای دلش میگوید و به عشق گمشدهاش فکر میکند. در نهایت، او از آمدن شب و بودن در جمع نامحرمان هشدار میدهد و حس تنهایی و ضعف خود را به تصویر میکشد.