شمارهٔ ۱۷۵ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
بدو زلف تو که یکسر دل مبتلا نشسته
همه حیرتم که آیا دل من کجا نشسته؟!
بهمین امید، هر شب بره تو می نشینم؛
که تو بیوفا بپرسی که دگر چرا نشسته؟!
چکنم ز رشک یا رب، چو بروز حشر بینم
که هزار کشته آنجا، پی خونبها نشسته
شب و شاهد و چغانه، من و باده ی مغانه
تو ببین که نقش طالع، چه بمدعا نشسته
بچمن گلی ندیدم، که جدا ز خار باشد
عجب است اینکه آذر ز گلشن جدا نشسته؟!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلباختگی خود سخن میگوید. او به زلف محبوب اشاره میکند که تمام دلش را به درد آورده و میپرسد که دل او در کجا قرار دارد. هر شب با امید اینکه معشوقش دلی به حال او بسوزاند و از او بپرسد که چرا در غم نشسته، منتظر اوست. شاعر به حسادت و غم خود در روز قیامت اشاره میکند و میگوید که در آنجا هزاران فرد کشته به دنبال خونبهایی نشستهاند. او همچنین از شب و عشق و میگویند که سرنوشتش چه نقشی برای او رقم زده است. در نهایت، بر این نکته تأکید میکند که هیچ گلی را ندیده که از خار جدا باشد و این موضوع برایش عجب است که آذر (فصل سرد) از گلشن دور نشسته است.