شمارهٔ ۱۸۲ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ای باد بامدادی، میآیی از چه وادی؟!
کز بیدلان برآمد فریاد وافؤادی!
گفتم: بیا، که آبی بر آتشم فشانی؛
دردا که تا رسیدی، خاکم بباد دادی!
ساقی کله شکسته، مطرب ترانه بسته؛
ما غافل و نشسته غم در کمین شادی
ای دل، ز بیم خویَش، گفتم: مرو بکویش؛
دیدی ندیده رویش، از چشمش اوفتادی
بودیم همزبانش، با ما نگفت حرفی؛
رفتیم ز آستانش، از ما نکرد یادی!
از سوز آتش تب، جانم رسید بر لب؛
یا از وفا تو امشب لب بر لبم نهادی؟!
از هر طرف دویدم، روی دلی ندیدم
ناچار آرمیدم، در کوی نامرادی
ساقی بمی ز سینه، رفته است گرد کینه
توبوا من العداوة، یا معشر الاعادی
از تیره بختی آذر، از من رمیده دلبر
چون من کسی ز مادر ای کاشکی نزادی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زخمهای عشق و غم فراق میگوید. او به باد بامدادی خطاب میکند و از او میخواهد که برایش مایه آرامش و التیام باشد. شاعر به یاد روزهای خوشی میافتد که اکنون به غم تبدیل شدهاند و از تنهایی و ناامیدی مینالد. او به ساقی اشاره میکند و میگوید که حتی وجود او نیز نتوانسته از اندوهش بکاهد و در عوض، از غم و کینههای درونش سخن میگوید. در نهایت، او از سرنوشت نامساعدش شکایت میکند و آرزو میکند که کاش هرگز به دنیا نیامده بود.