شمارهٔ ۲۰۶ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
کاکل عنبرین نهان، زیر کلاه کردهای
روز هزار کس چو من تار و، سیاه کردهای
گرد رخ ز ماه به، داده به زلف چون زره،
تاب و زرشک خون گره، در دل ماه کردهای
تا ز کنارم از جفا، رفتهای ای پسر مرا
گوش به در نشاندهای، چشم به راه کردهای
کشتن بیگنه اگر، نیست گنه به مذهبت؛
در همه عمر جان من، پس چه گناه کردهای؟!
راز دلم به دوستان، شکوهٔ من به دشمنان؛
گفته و، آه گفتهای؛ کرده و، آه کردهای!
حیله دلبری است این، کآذر بیگناه را
کشته و خود به تعزیت جامه سیاه کردهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و درد فراق اشاره میکند. او از محبوبش میگوید که با زیبایی و جذبهاش دلها را تسخیر کرده و خود را پنهان کرده است. شاعر از محبوبش شکایت میکند که چرا به او بیرحمی کرده و رنج جانکاهی به او تحمیل کرده است. او به پرسش میپردازد که اگر بیگناهی گناه است، پس خیانت این محبوب چه نام دارد؟ همچنین، شاعر به راز دلش اشاره میکند که به دوستان گفته و به دشمنان شکایت کرده است. در نهایت، او شگردهای عاشقانه محبوب را محکوم میکند که به خاطر زیباییاش، دیگران را به دردسر انداخته است.