شمارهٔ ۳۵ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
سوخت دل، اما غبار کینه از کس برنداشت؛
حیرتی دارم ازین آتش که خاکستر نداشت!
دوش در بزم تو دیدم غیر را و، زنده ام؛
این قدر هم صبر از من هیچکس باور نداشت
شب فرستادم ز سوز دل، بکویش نامه ها
روز دیدم هر طرف مرغی که بال و پر نداشت
بود خلقی آگه از قتلم، که در بزم تو دوش؛
کم کسی میدید سوی من، که چشم تر نداشت!
آذر، آن ساعت که آب از خنجر او میچشید
مرد و در دل آرزوی چشمهٔ کوثر نداشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر از درد و رنج دل خود میگوید و احساس ناکامی و تنهایی را توصیف میکند. او بیان میکند که با وجود عشق و سوختن دلش، هنوز کینهای در دل دارد و با حیرت از آتش عشق خود که اثری باقی نگذاشته سخن میگوید. در بزم محبوب، او دیگران را میبیند و احساس میکند که هیچ کس از صبر و تحمل او آگاه نیست. نامههایی که به محبوب فرستاده، نشانهای از سوز دل اوست، اما در روز، هر طرف پرندهای را میبیند که توان پرواز ندارد. او به قتلی که در عشقش به وقوع پیوسته اشاره میکند و میگوید که کمترین توجه به او نشده است. در نهایت، به تصاویری از تلخی و آرزوهای برآوردهنشده اشاره میکند.