نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

زبان، غمی که بدل داشتم نهان نگذاشت

نهفته بود غمی در دلم، زبان نگذاشت!

بر آستانه اش ار سر گذاشتم چه عجب؟!

بر آستانه ی او سر نمی توان نگذاشت!

علاج حسرت بلبل کند گلی که شکفت

ز گلبنی که بر او زاغی آشیان نگذاشت

در این بهار کشیدم بسوی گلشن رخت

بشوق آنکه گلی بو کنم، خزان نگذاشت

بود هوای تماشای باغی آذر را

که روزگار گلش را بباغبان نگذاشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از غم و حسرتی که در دل دارد صحبت می‌کند. او به زیبایی‌های باغ و گل‌های آن اشاره می‌کند و این که هرچقدر تلاش کرده تا از زیبایی‌ها لذت ببرد، به دلیل غم درونش و شرایط زمانه، نتوانسته به خوبی از آن‌ها بهره‌برداری کند. شاعر حسرت دیدن و چشیدن گل‌ها را دارد، ولی می‌گوید که زمانه و شرایط به او اجازه نداده تا به خواسته‌هایش برسد و از زیبایی‌های زندگی لذت ببرد.