نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

کنم شبها ازین پس پاسبانی پاسبانش را

نهان از من شبی بوسد مبادا آستانش را

گذارم سر بپا، هر روز و هر شب پاسبانش را

باین تقریب بوسم بلکه خاک آستانش را

نیارم بیتو ماند و دید مجلس را، خوش آن بلبل

که پیش از رفتن گل کرد ویران آشیانش را

بباغی کآید از نو بلبلی، تا آشیان بندد

نباید سنگ بر مرغ دگر زد، باغبانش را

چو آن مفلس که گم شد گوهری در مخزن شاهش

دلم در کوی او گم شد، چسان جویم نشانش را

ز مژگان ترک چشمش بسته تیغ و، جان طلب دارد؛

ولی جز من نمی فهمد کس از مردم زبانش را

کنم هر شب در آن کو پاسبانان راز جان خدمت

مگر روزی بمن تنها گذارند آستانش را

چو چشمم بر شهیدانش فتد، در حشر آسایم

چو ره گم کرده یی آذر که، بیند کاروانش را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساسات عمیق و دلتنگی‌های خود اشاره می‌کند. او می‌گوید که از این پس شب‌ها پاسبانی می‌کند تا مبادا کسی به محبوبش نزدیک شود و او را بوسه کند. او در انتظار بوسیدن خاک آستان محبوبش است و دلش برای اتاقی که مجلس محبوبش در آن برپا بود تنگ شده است. شاعر احساس می‌کند که گویی او هم مانند یک بلبل در باغی ارزوها، گمشده است؛ گمشده‌ای که دیگر نمی‌تواند به آشیانه‌اش برگردد. او همچنین به تنگناهایی اشاره می‌کند که در کوی محبوب وجود دارد و فقط خودش می‌تواند احساسات را درک کند. در پایان، شاعر آرزو می‌کند که روزی بتواند به طور خصوصی به آستان محبوبش نزدیک شود و از جذبه‌های او لذت ببرد.