شمارهٔ ۵ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
مرده بودم از غمت، بر سر رسیدی دی مرا؟
من ندیدم گر تو را، شادم که تو دیدی مرا
خون خود بخشیدمت، کز رشک وقت کشتنم؛
غیر چون کرد التماس من، نبخشیدی مرا
امشب و امروز، کز روی تو چشمم روشن است
در نظر ناید دگر ماهی و خورشیدی مرا
گفت: فردا ریزمت خون، هست فردا ای رقیب؛
روز نوروزی تو را، امشب شب عیدی مرا!
خسته بودم از غم، اکنون خسته تر گشتم ز رشک؛
چون تو از اغیار حال خسته پرسیدی مرا!
ناامیدی بین، که غیر امیدواریهای خود
گفت چندان، کز تو اکنون نیست امیدی مرا
بود از آب دیده ام راز دل آذر آشکار
آه اگر امروز در کویش کسی دیدی مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر شاعر از احساس غم و ناامیدی خود میگوید. او به محبوبش اشاره میکند که با دیدارش زندگیاش را روشن کرده است، ولی در عین حال از رنج و حسادتهایی که تجربه کرده، سخن میگوید. شاعر از رابطهاش با محبوبش و اینکه چقدر به او وابسته است، ابراز احساس میکند و در نهایت حسرتی عمیق از عدم امید به آینده را به تصویر میکشد. او همچنین به وضوح از عشق و دلسوزی خود نسبت به محبوب سخن میگوید و ابراز میکند که حالش به خاطر این احساسات سختتر شده است.