نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۹ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گفتم: ای مه بی سبب یاری ز یاری بگذرد؟!

زیر لب خندان گذشت و گفت: آری بگذرد!!

ریزدم خون، کاش چون رنجید از من خاطرش؛

ترسم از یادش رود، چون روزگاری بگذرد!

آه از آن ساعت، که بر سرکشته ی بیداد را

خلق گرد آیند و قاتل از کناری بگذرد

شادم از باد صبا، گر با سگان آستان

عرض حال من کند، چون از دیاری بگذرد

حلقه حلقه کرده یی مشکین کمند زلف را

تا کشی در دام خود هر سو شکاری بگذرد

دیدی آذر، عاقبت گلچین این گلشن نداد

آن قدر فرصت، که بر بلبل بهاری بگذرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به معشوق خود می‌گوید که عشق و یاری او بی‌دلیل و بی‌مقدمه از او عبور می‌کند. او از اینکه ممکن است معشوقش رنجیده شود و فراموشش کند، ابراز ناامیدی می‌کند. شاعر از لحظه‌ای می‌گوید که مردم بر سر جنازه‌اش جمع می‌شوند و قاتل کنار می‌گذرد، بی‌توجه به او. همچنین، او از بوی خوش نسیم صبا خوشحال است اگر بتواند حالش را به دیگران بگوید. در پایان، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که در نهایت، فرصت‌ها به دست نمی‌آیند و بلبل نمی‌تواند از بهار لذت ببرد. شاعر در این شعر به احساسات خود نسبت به عشق و ناپایداری زمان و زندگی می‌پردازد.