شمارهٔ ۶۶ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
دم مرگم، ز غم هجر غمی بیش نباشد
گر تو را بینم و از عمر دمی بیش نباشد
هرگز از حسرتم آگاه نگردی، مگر آن دم
که ز پا افتی و منزل قدمی بیش نباشد
زده زیبا صنمان گرد دلم حلقه و غافل
که درین بتکده جای صنمی بیش نباشد
آنکه عادت بستم داده مرا، کاش نداند
که ز ترک ستم او را ستمی بیش نباشد
ترسم آید دمی از لطف طبیبم بسر آذر
که مرا فرصت گفتار دمی بیش نباشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم جدایی و حسرتش صحبت میکند. او میگوید که وقتی در آستانه مرگ است، تنها غم جدایی برایش باقی مانده و دیدن معشوق برایش اهمیت زیادی دارد، حتی اگر فقط یک لحظه باشد. شاعر اشاره میکند که هیچکس از حسرت او باخبر نخواهد شد مگر زمانی که به زمین بیفتد و دیگر نتواند چیزی بگوید. او همچنین درباره زیبایی معشوق و گرفتاری خود در عشق سخن میگوید و نگرانیاش را از اینکه محبت معشوق او را از یاد ببرد، ابراز میکند. در نهایت، او نگران است که فرصت گفتن دلنوشتههایش را نداشته باشد.