شمارهٔ ۶۳ آذر بیگدلی
آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
یارم ز وفا چو دست گیرد
از دست من آنچه هست گیرد
صیاد کسی است کو تواند
صیدی که ز دام جست گیرد
مشکن دلم از جفا که ترسم
بنیاد وفا شکست گیرد
از پا فگند که دست گیرد
چون دست سبو بدست گیرد
بیجاست نباز غیر، کآخر
بت جانب بت پرست گیرد!
دشمن، اگرم فگند از پای
غم نیست، که دوست دست گیرد
گر دست دهد که می بنوشم
کو هشیاری که مست گیرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وفا و عشق معشوق اشاره میکند و از درد فراق و جفا میگوید. او میخواهد که معشوق دستش را بگیرد و از او حمایت کند، چرا که ترس دارد که اساس وفا شکسته شود. همچنین شاعر به این نکته اشاره میکند که حتی اگر دشمن او را به زمین بیندازد، اما دوستش دستش را میگیرد و او را از بحران نجات میدهد. در نهایت، شاعر به می و مستی اشاره میکند و میپرسد چه کسی در این حالت هشیاری خواهد داشت. کل این شعر نشاندهنده ضعف و نیاز انسان به عشق و وفا و همچنین اهمیت دوستی در زندگی است.