نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۴ آذر بیگدلی

آذر بیگدلی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دوشم، به اهل بزم سر گفتگو نبود

من در خمار بودم و، می در سبو نبود

پرسید: در دل تو ندانم چه آرزوست؟!

غافل که در دلم بجز این آرزو نبود!

جرم سگ تو نیست، گرت شب نبرد خواب

او را مکش، که ناله ی من بود، ازو نبود!

دوش آمدم که پای تو بوسم، ز بیم غیر

راهی بخلوت توام از هیچ سو نبود

میخوردم از فراق تو خون دوش وقت مرگ

یعنی که بیتو آب خوشم در گلو نبود

قاصد بگو: ز دوریت آذر سپرد جان

ور گوید: از منش گله یی بود، گو نبود!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حالتی از دلتنگی و اشتیاق به معشوق است. شاعر در بزم حاضر نیست و غرق در افکار و احساسات خود است. او به عشق و آرزوهای درونی‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ آرزویی جز عشق او در دلش نیست. همچنین او در مورد سختی‌هایی که در غیاب معشوق متحمل می‌شود صحبت می‌کند و می‌گوید که در غیاب معشوق نمی‌تواند آرامش داشته باشد. شاعر خواهان وصال و نزدیکی به معشوق است و از دوری او درد و رنج می‌کشد. در نهایت، او از قاصد می‌خواهد که پیغامش را به معشوق برساند و از غم فراق بگوید.