نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶ باباافضل کاشانی

باباافضل کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

در آب و گل که آورد، آیین جان نهادن؟

بر دوش جان نازک، بار گران نهادن؟

شاداب شاخ جان را، از بوم جاودانی

برکندن از چه علت، در خاکدان نهادن؟

ز آوردن تن و جان، با هم چه سود بینی

جز درد تن فزودن، جز بار جان نهادن

گویندهٔ سمر را این حال درخور آید

صد قصه جمع کردن، صد داستان نهادن

از داستان و قصه، بگذر که غصه باشد

پیش گرسنه چندی از هیچ خوان نهادن

گفت و شنید کم کن گر رهروی؛ که در سر

شاید برای توشه، چشم و زبان نهادن

کاری شگرف باشد، در رهروی قدم را

از سود برگرفتن و اندر زیان نهادن

گاه بلا به مردی، تن در میان فکندن

کام و هوای خود را، بر یک کران نهادن

رسمی است عاشقان را؛ هنگام نامرادی

از دل کرانه جستن، جان در میان نهادن

در دین عشق هرگز، جز رسم پاکبازی

دینی توان گرفتن؟ رسمی توان نهادن؟

کار تو خواب بینم، در راه، گاه رفتن

بس جرمِ نارسیدن بر همرهان نهادن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی مفهوم عشق و وجود انسان می‌پردازد. گوینده به تأمل درباره جان و تن اشاره می‌کند و اینکه زندگی فقط بار زحمت و درد است. او بیان می‌کند که برای آزادی روح و جان از قید و بندهای دنیوی باید از مشکلات و غصه‌ها گذشت. همچنین، از عشق و وفاداری سخن می‌گوید و بر این باور است که در عشق تنها باید به پاکی و صمیمیت توجه کرد. در نهایت، او بر دشواری‌های زندگی و چالش‌های آن تأکید دارد و به مخاطب یادآوری می‌کند که نباید به موانع و ناکامی‌ها دل‌سرد شود.