نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴ باباافضل کاشانی

باباافضل کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

بگسلم از تو، با که پیوندم؟

از تو گر بگسلم به خود خندم

بخت بیدار یاور من شد

ناگهان زی در تو افکندم

بندها بود بر من، اکنون شد

دیدن تو کلید هر بندم

کان اگر کَندَمی نیافتمی

زان تو را یافتم که جان کندم

کی خبر داشتم ز خود بی تو

که چی‌ام، یا چه گونه، یا چندم

آگه اکنون شدم ز خود که مرا

جاودان با تو بود پیوندم

لاغر و مرده بودمی و اکنون

یال و بازو به جان بیاگندم

بی تو از تن چه کیسه بردوزم؟

یا ز جان، من چه طرف بربندم؟

بی تو با ملک جم نه خشنودم

با تو باشم، به هیچ خرسندم

دور گردم ز جان و تن، شاید

دور باد از تو دور، نپسندم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساسات عمیق خود اشاره می‌کند و می‌گوید که هرگاه از معشوق خود جدا شود، به خود می‌خندد و احساس سردرگمی می‌کند. او بخت و اقبال خود را در وجود معشوق می‌بیند و به این نتیجه می‌رسد که خوشبختی‌اش تنها با اوست. شاعر می‌گوید که بی‌وجود معشوق، زندگی‌اش بی‌معنا و بدون ارزش است، و تعبیر می‌کند که بدون او حتی نمی‌تواند از جان یا جسم خود بهره‌برداری کند. او در نهایت به پیوند جاودانه‌اش با معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که هرگز از او دور نخواهد شد.