غزل شمارهٔ ۱۷ شیخ بهایی
شیخ بهایی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
پای امیدم، بیابان طلب گم کردهای
شوق موسایم، سر کوی ادب، گم کردهای
باد گلزار خلیلم، شعله دارم در بغل
نالهٔ ایوب دردم، راه لب گم کردهای
میکند زلفت منادی بر در دلها که من
گوهر خورشید در دامان شب گم کردهای
گوهر یکتای بحر دودمان دانشم
لیکن از ننگ سرافرازی، لقب گم کردهای
ای بهائی! تا که گشتم ساکن صحرای عشق
در ره طاعت، سر راه طلب گم کردهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره جستجوی امید و عشق انسانی است. شاعر از گمشدن در طلب و شوق خود صحبت میکند، به ویژه در راه ادب و عشق. او به شب و روزهایی که در آنها درد و اندوه احساس میکند اشاره میکند و در جستجوی گوهر ارزشمندی است که در دلشاد و سرزندهای نهفته است. علاوه بر این، شاعر به ننگ و سرافرازی و افتخاری که ممکن است از دست رفته باشد، فکر میکند. در نهایت، او به زندگی در صحرای عشق و دشواریهای طاعت و جستوجو در این مسیر اشاره میکند.