غزل شمارهٔ ۲۰ شیخ بهایی
شیخ بهایی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
مقصود و مراد کون دیدیم
میدان هوس، به پی دویدیم
هر پایه کزان بلندتر بود
از بخشش حق، بدان رسیدیم
چون بوقلمون، به صد طریقت
بر اوج هوای دل، تپیدیم
رخ بر رخ دلبران نهادیم
لحن خوش مطربان شنیدیم
در باغ جمال ماهرویان
ریحان و گل و بنفشه چیدیم
چون ملک بقا نشد میسر
زان جمله، طمع از آن بریدیم
وز دانهٔ شغل باز جستیم
وز دام عمل، برون جهیدیم
رفتیم به کعبهٔ مبارک
در حضرت مصطفی رسیدیم
جستیم هزار گونه تدبیر
با تیغ اجل، سپر ندیدیم
کردیم به جان و دل تلافی
چون دعوت «ارجعی» شنیدیم
بیهوده صداع خود ندادیم
تسلیم شدیم و وارهیدیم
باشد که چه بعد ما عزیزی
گوید چو به مشهدش رسیدیم:
ایام وفا نکرد با کس
در گنبد او نوشته دیدیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تعبیری از جستجوی انسان برای دستیابی به حقیقت و معنا اشاره دارد. شاعر از سفر روحانی خود سخن میگوید که در پی رسیدن به مطلوب و آرزوهایش به راههای مختلفی رفته است. او با نمادهای مختلفی مانند بوقلمون و باغ گل، نشان میدهد که در جستجوی نور و زیبایی بوده است. در نهایت، پس از تجربه های گوناگون و تلاش برای درک حقیقت، به کعبه و درگاه پیامبر (ص) میرسد و بر این باور است که در نهایت باید تسلیم باشد و از تقلا و تلاش بیهوده دست بکشد. این شعر به نمایندگی از مسیرهای پیچیدهای است که انسان برای شناخت و نزدیک شدن به حقیقت طی میکند.