نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶ شیخ بهایی

شیخ بهایی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

روی تو گل تازه و خط سبزهٔ نوخیز

نشکفته گلی همچو تو در گلشن تبریز

شد هوش دلم غارت آن غمزهٔ خونریز

این بود مرا فایده از دیدن تبریز

ای دل! تو در این ورطه مزن لاف صبوری

وای عقل! تو هم بر سر این واقعه مگریز

فرخنده شبی بود که آن خسرو خوبان

افسوس کنان، لب به تبسم، شکر آمیز

از راه وفا، بر سر بالین من آمد

وز روی کرم گفت که: ای دلشده، برخیز

از دیدهٔ خونبار، نثار قدم او

کردم گهر اشک، من مفلس بی‌چیز

چون رفت دل گمشده‌ام گفت: بهائی!

خوش باش که من رفتم و جان گفت که : من نیز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جوانی محبوب خود در تبریز اشاره می‌کند و از تأثیر عمیق او بر دل و عقل خود سخن می‌گوید. او توصیف می‌کند که چگونه دیدن این معشوق دل‌انگیز سبب رنج و زیبایی همزمان در او شده است. دلش در مواجهه با این زیبایی نمی‌تواند صبوری کند و عقلش تحت تأثیر این احساسات به چالش کشیده می‌شود. شاعر به یاد شب خوشی می‌افتد که محبوبش با لبخندی شیرین به سر بالین او می‌آید و از او می‌خواهد که برخیزد. او در این لحظه احساس می‌کند که اشک‌هایش به خاطر دل‌شکستگی‌اش نثار قدم‌های محبوب شده است. در نهایت، با رفتن معشوق، شاعر حس می‌کند که حتی جانش نیز رفته و فقط باید به خوشی معشوق دل خوش کند.