نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸ شیخ بهایی

شیخ بهایی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

یک گل ز باغ دوست، کسی بو نمی‌کند

تا هرچه غیر اوست، به یک سو نمی‌کند

روشن نمی‌شود ز رمد، چشم سالکی

تا از غبار میکده، دارو نمی‌کند

گفتم: ز شیخ صومعه، کارم شود درست

گفتند: او به دردکشان خو نمی‌کند

گفتم: روم به میکده، گفتند: پیر ما

خوش می‌کشد پیاله و خوش بو نمی‌کند

رفتم به سوی مدرسه، پیری به طنز گفت:

تب را کسی علاج، به طنزو نمی‌کند

آن را که پیر عشق، به ماهی کند تمام

در صد هزار سال، ارسطو نمی‌کند

کرد اکتفا به دنیی دون خواجه، کاین عروس

هیچ اکتفا، به شوهری او نمی‌کند

آن کو نوید آیهٔ «لا تقنطوا» شنید

گوشی به حرف واعظ پرگو نمی‌کند

زرق و ریاست زهد بهائی، وگرنه او

کاری کند که کافر هندو نمی‌کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره جستجوی حقیقی و معنوی انسان‌هاست. گوینده به تضاد میان عشق حقیقی به خدا و امور دنیوی اشاره می‌کند و بیان می‌کند که هیچ چیز جز عشق الهی ارزش واقعی ندارد. او از افرادی که در پی مال و شهرت هستند انتقاد می‌کند و می‌گوید که فقط عشق راستین می‌تواند روشنایی و آرامش را به انسان ببخشد. همچنین به بی‌فایده بودن تلاش برای درمان مسائل روحی با روش‌های غیرعاشقانه اشاره می‌کند و بر اهمیت پیروی از راه عشق و عرفان تأکید می‌کند. در نهایت، او می‌گوید که کسی نمی‌تواند دل را از غیر خدا پر کند و تنها عشق الهی است که می‌تواند انسان را به کمال برساند.