نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰ شیخ بهایی

شیخ بهایی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

عهد جوانی گذشت، در غم بود و نبود

نوبت پیری رسید، صد غم دیگر فزود

کارکنان سپهر، بر سر دعوی شدند

آنچه بدادند دیر، باز گرفتند زود

حاصل ما از جهان نیست به جز درد و غم

هیچ ندانم چراست این همه رشک حسود

نیست عجب گر شدیم شهره به زرق و ریا

پردهٔ تزویر ما، سد سکندر نبود

نام جنون را به خود داد بهائی قرار

نیست به جز راه عشق، زیر سپهر کبود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به گذر عمر و تغییراتی که در زندگی انسان‌ها رخ می‌دهد اشاره می‌کند. او از دوران جوانی که پر از غم و غصه بوده صحبت می‌کند و به پیری می‌رسد که بر دردها و مشکلاتش افزوده شده است. او به نابرابری‌ها و دعواهای انسان‌ها در زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید هیچ چیزی از جهان جز درد و رنج نصیبش نشده است. همچنین به ریا و تزویر موجود در جامعه می‌تازد و می‌گوید که فقط عشق واقعی می‌تواند راه رستگاری باشد. به عبارت دیگر، شاعر در تلاش است تا به حقیقت‌های زندگی و عشق بپردازد و از زرق و برق‌های دنیوی پرهیز کند.