نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸ شیخ بهایی

شیخ بهایی / مثنویات پراکنده / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

چه خوش بودی اربادهٔ کهنه سال

شدی بر من خسته یکدم حلال

که خالی کنم سینه را یک زمان

ز غمهای پی در پی بی‌کران

رود محنت دهر از یاد من

شود شاد این جان ناشاد من

به یادم نیاید، به صد اضطراب

کلام برون از حد و از حساب

به افسون ز افسانه، دل خوش کنم

مگر ضعف پیری، فرامش کنم

بمیرم ز حسرت، دگر یک نفس

رها کرده بینم سگی از مرس

غم و غصه را خاک بر سر کنم

دمی لذت عمر نوبر کنم

ندانم درین دیر بی‌انتظام

که محنت کدام است و راحت کدام

بهائی، دل از آرزوها بشو

که من طالعت می‌شناسم، مگو

اگر باده گردد حلالت دمی

گریزد همان دم، از آن خرمی

نیابی از آن جز غم و درد و رنج

بجز مار ناید به دستت ز گنج

فروبند لب را از این قیل و قال

مکن جان من، آرزوی محال

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از روزگار سخت و پرغم خود می‌گوید و آرزوی رهایی از غم‌ها و دشواری‌ها را دارد. او به یاد دوران جوانی و خوشی‌ها می‌افتد و می‌خواهد لحظه‌ای خوشی را تجربه کند. شاعر به این فکر می‌کند که گاه باید از آرزوهای محال دست کشید و به واقعیت‌های زندگی توجه کرد، چرا که در نهایت، سرانجام تنها غم و درد نصیب او می‌شود. او در تلاش است تا از خستگی و غم دوری کند و سعی دارد لذت‌های زودگذر را بشناسد، اما به یاد می‌آورد که خوشی‌های لحظه‌ای ممکن است به زودی تبدیل به ناراحتی شوند.