بخش ۱۸ - حِکایَةُ العابِدِ الَّذي کانَ قوتُهُ العَلَفَ لِیَأْمنَ دینهُ مِنَ التَّلَفِ شیخ بهایی
شیخ بهایی / نان و حلوا / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
نوجوانی از خواص پادشاه
میشدی، با حشمت و تمکین، به راه
دل ز غم خالی و سر پر از هوس
جمله اسباب تنعم پیش و پس
بر یکی عابد، در آن صحرا گذشت
کاو علف میخورد، آن آهوی دشت
هر زمان، در ذکر حی لایموت
شکر گویان کش میسر گشت قوت
نوجوان سویش خرامید و بگفت:
کای شده با وحشیان در قوت جفت!
سبز گشته، چون زمرد، رنگ تو
چونکه ناید جز علف در چنگ تو
شد تنت چون عنکبوت، از لاغری
چون گوزنان، چند در صحرا چری؟
گر چو من بودی تو خدمتگار شاه
در علف خوردن نمیگشتی تباه
پیر گفتش: کای جوان نامدار
کت بود از خدمت شه افتخار
گر چو من، تو نیز میخوردی علف
کی شدی عمرت در این خدمت تلف؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، نوجوانی از مقام و قدرت پادشاه سخن میگوید و اشاره دارد که با داشتن ثروت و امکانات دنیوی، زندگی راحت و بدون غم دارد. او در حین گشت و گذار به عابدی در صحرا برمیخورد که در حال خوردن علف است. نوجوان با تعجب از وضعیت عابد و لاغری او میپرسد که چرا چنین زندگی سختی را انتخاب کرده است. عابد در پاسخ میگوید که در خدمت پادشاه، افتخار و مقام دارد و برعکس زندگی او، از خوردن علف به عنوان نشانهای از تصمیمش برای قدردانی از زندگی و وقت صرف شده در خدمت دیگران استفاده میکند. در نهایت، عابد اشاره میکند که اگر نوجوان نیز به جای توجه به لذتهای زودگذر دنیوی، در راستای خدمت به دیگران خود را پرورش دهد، زندگیاش ارزشمندتر خواهد بود.