نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵ - حکایت شیخ بهایی

شیخ بهایی / نان و حلوا / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

با دف و نی، دوش آن مرد عرب

وه! چه خوش می‌گفت، از روی طرب:

أَیُّهَا الْقَوْمُ الَّذی فِی‌ الْمَدْرِسَه

کُلُّ ما حَصَّلْتُموهُ وَسْوَسَه

فِکْرُکُم اِنْ کانَ فی غَیْرِ الْحَبیب

ما لَکُم فِی‌ النَّشْاَةِ الْاُخْریٰ نَصیب

فَاغْسِلوا یا قَوْمِ عَن لَوْحِ الْفُؤاد

کُلَّ عِلْمٍ لَیْسَ یُنْجی فِی‌ الْمَعاد

ساقیا! یک جرعه از روی کرم

بر بهائی ریز، از جام قدم

تا کند شَقّْ، پردهٔ پندار را

هم به چشم یار بیند یار را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این قطعه با لحن عاشقانه و شاداب از مرد عربی یاد می‌کند که با دف و نی در حال نواختن و گفتگو است. او به مخاطبانش هشدار می‌دهد که اگر محبت و عشق را در زندگی خود تجربه نکنند، در آخرت بهره‌ای نخواهند داشت. شاعر از مردم می‌خواهد که دل‌ها و فکرهایشان را از معارف بی‌فایده پاک کنند و به عشق و محبت توجه کنند. همچنین از ساقی می‌خواهد که به آنها جرعه‌ای از عشق بنوشاند تا بتوانند پرده‌های توهم را کنار بزنند و زیبایی واقعی عشق را ببینند.