بخش ۳ - حکایة فی بعض اللیالی شیخ بهایی
شیخ بهایی / نان و حلوا / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
شب که بودم با هزاران کوه درد
سر به زانوی غمش، بنشسته فرد
جان به لب، از حسرت گفتار او
دل، پر از نومیدی دیدار او
آن قیامت قامت پیمان شکن
آفت دوران، بلای مرد و زن
فتنهٔ ایام و آشوب جهان
خانه سوز صد چو من، بیخانمان
از درم ناگه درآمد، بیحجاب
لب گزان، از رخ برافکنده نقاب
کاکل مشکین به دوش انداخته
وز نگاهی، کار عالم ساخته
گفت: ای شیدا دل محزون من!
وی بلاکش عاشق مفتون من
کیف حال القلب فی نار الفراق؟
گفتمش: والله حالی لایطاق
یک دمک، بنشست بر بالین من
رفت و با خود برد عقل و دین من
گفتمش: کی بینمت ای خوش خرام؟
گفت: نصب اللیل لکن فیالمنام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در شب، راوی در درد و غم عمیق خود غرق است و از حسرت دیدار محبوبش نالان است. او از عدم امکان دیدار و حال بد خود شکایت میکند و به یاد قیامتی که محبوبش به وجود آورده، دلش پر از ناامیدی میشود. در این حال، محبوبش ناگهان بدون حجاب وارد میشود و با زیباییاش دل راوی را میرباید. او از راوی میپرسد که چه حال و روزی دارد و راوی از نامساعد بودن حالش میگوید. محبوب یک لحظه در کنار او مینشیند و با رفتنش، عقل و دین راوی را نیز میبرد. راوی از محبوب میپرسد که کی دوباره او را میبیند و محبوب پاسخ میدهد که فقط در خواب میتواند او را ببیند.