نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰ - سرنیزه ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار / قصاید / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

قاعدهٔ ملک ز سر نیزه است

کس نزند بر سر سرنیزه دست

عدل شود از دم سرنیزه راست

فتنه شود از سر سرنیزه پست

بس‌سر سرکش که‌ به‌ سرنیزه رفت

بس‌ دل ریمن که ز سرنیزه خست

فتنه بود صعوه و سرنیزه باز

ظلم بود ماهی و سرنیزه شست

همره سرنیزه بباید دو چیز

مغز حکیم و دل یزدان‌پرست

با خرد و راستی و تیغ و تیز

پشت بداندیش توانی شکست

آنکه به سرنیزه نمود اکتفا

با کف خود دیدهٔ توفیق بست

پند بناپارت بباید شنود

رشتهٔ پندار بباید گسست

تکیه به سرنیزه توان داد، لیک

بر سر سرنیزه نباید نشست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به قاعده‌ای اشاره دارد که قدرت و سلطه ممکن است از طریق زور و سلاح به دست آید، اما این نوع حکومت پایدار نیست و نمی‌تواند به عدالت و آرامش واقعی منجر شود. در اینجا، سرنیزه نماد زور و خشونت است و اشاره می‌کند که تنها متکی بودن به زور نمی‌تواند بر دل‌ها تسلط یابد. برای ایجاد حکومتی عادلانه و پایدار، نیاز به خرد، انصاف و ایمان است. در نهایت، هشدار می‌دهد که نباید بر قدرت و زور اتکا کرد، زیرا چنین حکومتی بر پایه‌ی ستم و فتنه استوار خواهد بود.