نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷ ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

مشتاقی و صبوری با هم قرین نباشد

این باشد آن نباشد آن باشد این نباشد

با انگبین لبت را سنجیده‌ام مکرر

شهدی که در لب توست در انگبین نباشد

قومی به فکر مشغول قومی به دین گرفتار

غافل که آنچه‌ جویند در کفر و دین نباشد

در نکتهٔ دهانت هر کس کند گمانی

تا تو سخن نگویی کس را یقین نباشد

ماه فلک ز حسنت خواهد برد نصیبی

ورنه همیشه سیرش گرد زمین نباشد

خواهم سر ارادت سایم بر آستانت

شرمنده‌ام که چیزیم در آستین نباشد

یابد ز دام زلفش صید دلم رهایی

گر چشم صیدگیرش اندر کمین نباشد

با ترکتاز چشمش نیکو مقاومت کرد

حقا که چون دل من حصنی حصین نباشد

گفتم بهار مسکین خواهد گلی ز باغت

گفتا خزان رسیده است گل بعد از این نباشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف عواطف و شرایط انسانی می‌پردازد و تأکید می‌کند که شور و شوق به همراه صبوری نمی‌آید. او اشاره دارد که بسیاری در جستجوی حقیقت هستند اما غافل از این‌که شاید آنچه می‌جویند در دین یا کفر یافت نشود. شاعر بر روی دوگانگی احساسات تاکید می‌کند و بیان می‌کند که تنها با صحبت کردن می‌توان به حقیقت نزدیک شد. همچنین اشاره می‌کند که زیبایی و عشق می‌تواند گذرا باشد، و در نهایت به جستجوی عشق و احساس ناتوانی در برابر او اشاره می‌کند. در پایان، به درختان و گل‌ها اشاره می‌شود که بهار ممکن است به پایان برسد و دیگر گلی نیابد، نمادی از فصلی که به سر آمده و زیبایی که رفته است.