نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۰ ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

میان ابرو و چشم تو گیر و داری بود

من این میانه شدم کشته این چه کاری بود

تو بی‌وفا و اجل در قفا و من بیمار

بمردم از غم و جز این چه انتظاری بود

مرا ز حلقهٔ عشاق خود نمی‌راندی

اگر به نزد توام قدر و اعتباری بود

در آفتاب جمال تو زلف شبگردت

دلم ربود و عجب دزد آشکاری بود

به هر کجا که ببستیم باختیم ز جهل

قمار جهل نمودیم و خوش قماری بود

تمدن آتشی افروخت در جهان که بسوخت

ز عهد مهر و وفا هرچه یادگاری بود

بنای این مدنیت به باد می‌دادم

اگر به دست من از چرخ اختیاری بود

میی خوریم به باغی نهان ز چشم رقیب

اگر تو بودی و من بودم و بهاری بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر حسرت و درد عشق خود را بیان می‌کند. او میان عشق و فقدان گرفتار شده و از بی‌وفایی معشوق و مرگ نزدیک به خود سخن می‌گوید. شاعر احساس می‌کند که اگر قدر و ارزشی در عشقش وجود داشت، معشوق او را نمی‌رانید. او به زیبایی معشوق اشاره می‌کند که جذاب و فریبنده است. همچنین از قمار جهل و نادانی سخن می‌گوید و از آتش تمدن و خرابی‌هایی که برای روابط انسانی به همراه داشته، گلایه می‌کند. در نهایت، شاعر آرزو می‌کند که در فضایی آرام و بهاری، همراه معشوقش می‌تواند از زندگی لذت ببرد.