شمارهٔ ۶۲ ملکالشعرا بهار
ملکالشعرا بهار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کنون که کار دل از زلف یار نگشاید
سزد گر از من آشفته کار نگشاید
بلی ز عاشق آشفته کی گشاید کار
چو کار دل ز سر زلف یار نگشاید
ز روزگار در این بستگی چه شکوه کنم
دری که بست قضا روزگار نگشاید
در انتظار بسی کوفتیم آهن سرد
دربغ از آن که در انتظار نگشاید
به اختیار دل این کار بسته بگشایم
ولی زمانه در اختیار نگشاید
ز اشگ بگذرم و دیده شعله بار کنم
که کارم از مژهٔ اشکبار نگشاید
گل وفا ز نکویان طمع مدار بهار
که غنچهٔ هوس از این بهار نگشاید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ درد و مشکلات عشقی است که شاعر تجربه میکند. او از زلف یار خود صحبت میکند و میگوید که در این عشق، کار دلش گشوده نمیشود. به نظر میرسد که او در انتظار تغییر و خوشحالی است، اما زمانه و سرنوشت در این راه به او کمکی نمیکنند. شاعر حتی تلاش میکند با اشک و احساسات خود بر مشکلات غلبه کند، اما همچنان این کار به جایی نمیرسد. در نهایت، به این نتیجه میرسد که امید به وفاداری و زیباییهای عشق، ممکن است به سرانجام نرسد.