نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴ - در مرثیه و مادهٔ تاریخ فوت پدر ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دریغ و درد که از کید فتنهٔ گردون

بشد صبوری ازما چوشد صبوری ما

دریغ از آن دل آگاه و خاطر دانا

که بردرند ز غم جامه صبوری ما

صبوری آن ملک شاعران طوس برفت

به خانقاه غم آمد دل سروری ما

تنم بسوخت ز اندوه هجر و دوری او

چگونه ساخت ندانم به هجر و دوری ما

چو نور باصره امد ز چشم ما پنهان

فغان و ناله که شد دور دور کوری ما

بهار با دل غمگین خود چنین می گفت

که مصرعی است به تاریخ او ضروری ما

سری‌ ز جان برآورد و این‌ چنین‌ به‌سرود

بشد صبوری از ما چو شد صبوری ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج ناشی از فتنه‌های دنیا و غم جدایی و دوری صحبت می‌کند. او به صبوری از دست رفته‌اش اشاره می‌کند که به خاطر غم و دلتنگی از بین رفته است. دل آگاه و هوشیار او به خاطر این غم آسیب دیده و صبوری‌اش از بین رفته است. شاعر همچنین به سوختن جسم خود از اندوه جدایی می‌پردازد و از عدم توانایی‌اش در تحمل این دوری سخن می‌گوید. او به حسرت دوری و تاریکی ناشی از فقدان می‌پردازد و در انتها، یادآور می‌شود که این درد و غم بخشی از تاریخ اوست.