نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳ - موقوفه و موقوفه‌خوار ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار / مثنویات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

گفتا موقوفه به موقوفه‌خوار

کای تو سزای غضب کردگار

ای دل خودکامهٔ تو شیوه‌زن

ای زتو خون در جگر بیوه‌زن

ای دهنت باز به غیبت‌گری

ای دلت انباز به حیلت‌وری

خلقت تو شنعت بیچارگان

صنعت تو صنعت بیکارگان

روی تو رویی که ندیدنش به

دست تو دستی که بریدنش به

چیست گناهم که مرا می‌خوری

چون سبعانم ز چه رو می ‌دری

خلق مرا بهر تو ناکرده‌اند

کز پی خیرات بنا کرده‌اند

چون ندهی گوش بر آوای من

از چه نهی سلسله برپای من

آه من اندر تو اثرها کند

مشت تو را روز جزا وا کند

گفت حریف دغل از روی کین

کای بت پوشیدهٔ خلوت‌نشین

خامشی‌آموز و زبان‌بسته باش

تند مرو اندکی آهسته باش

جان منی گرچه کنیز منی

همسر و ناموس عزیز منی

قامت رعنای تو نادیده به

ماه رخ خوب تو پوشیده به

روزی ‌من ‌بر تو حوالت ‌شد ست

معده من از تو مرمت شدست

گر نخورم من دگری می‌خورد

ور نبرم من دگری می‌برد

نیست به جز مفت‌خوری کار من

کارگری نیست سزاوار من

جز تو مرا نیست امیدی دگر

بی‌هنرم بی‌هنرم بی‌هنر

جز تو ندارم خبر از نیک و بد

بی‌خردم بی‌خردم بی‌خرد

شغل من این بوده پدر بر پدر

نیز چنین است پسر بر پسر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به نقد و بررسی وضعیت اجتماعی فردی می‌پردازد که احساس می‌کند تحت فشار و ظلم قرار دارد. او به ستمگری و بی‌رحمی دیگران اشاره می‌کند و از درد و رنج خود و دیگران سخن می‌گوید. در این شعر، شاعر خود را در میانه‌ی مشکلات و ناملایمات زندگی توصیف می‌کند و به بی‌عدالتی‌ها و ناپاکی‌ها در روابط انسانی انتقاد می‌کند. او از دیگران می‌خواهد که به صدای او گوش دهند و او را درک کنند، زیرا به گفته‌ی او، او نیز دلی پر از درد و غم دارد. در نهایت، او به ناامیدی خود اشاره می‌کند و می‌گوید که تنها امیدش در زندگی به دیگران وابسته است.