نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷ - مطایبه ملک‌الشعرا بهار

ملک‌الشعرا بهار / مثنویات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

ای از برما به خشم رفته

رخ بی‌سببی زما نهفته

ما را گنهی به جز وفا نیست

بهر چه تو را هوای ما نیست‌؟

آخر نه من و تو یار بودیم

بر عهد هم استوار بودیم

بهر چه ز ما گسستی ای دوست

در بر رخ‌دوست‌بستی‌ای دوست

عهدی به هزار وعده بستی

گر بستی عهد، چون شکستی

بازآی که خاک پات گردم

تو جان منی‌، فدات گردم

دستی بکشم به ساق پایت

سیگار بپیچم از برایت

جام عرقی دهم به دستت

سازم ز خمار باده مستت

بینم شب و روز با جلالت

وز نشئهٔ چرس در خیالت

از بهر تو ای نگار بنگی

گویم غزلی بدین قشنگی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از دوستش که به او خشم گرفته، می‌خواهد که به او بازگردد. او می‌گوید که آنها زمانی یار و وفادار یکدیگر بودند و هیچ گناهی جز وفا نکرده‌اند. شاعر به دوستش یادآوری می‌کند که عهدی بسته بودند و اکنون این عهد شکسته شده است. او ابراز اشتیاق و عشق می‌کند و از دوست می‌خواهد که بازگردد؛ او آماده است تا همه چیزش را برای دوستش فدای کند و از او پذیرایی کند. شاعر در نهایت با بیان زیبایی، عشق و حسرت خود را به تصویر می‌کشد و می‌گوید که به خاطر او شعر می‌گوید.