شمارهٔ ۳۹ سلطان باهو
سلطان باهو / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
آمد خیالی در دلم، این خرقه را بر هم زنم
تسبیح را ویران کنم، سجاده را بر هم زنم
چوب عصا بر هم زنم، دلق صفا پاره کنم
فارغ ز خودبینی شوم این خانه را بر هم زنم
من خویش را صحرا برم، خود را ز خود فارغ کنم
از بهر این خون را خورم، کین نفس را گردن زنم
جامی ز خمخانه برم، آن را یقین من میخورم
فارغ ز دنیا دین شوم، آتش به این عالم زنم
با دوست خود مفتون شوم، امروز چون مجنون شوم
تنها به هامون میروم، با بیخودی دم هم زنم
چون خودنمایی در منم، طاقت نیارد این دلم
بیمار جان با تن شدم، با کوس رحلت هم زنم
با یار با یاری شدم، پی دوست دلداری روم
زین جا ز تن تنها روم، ها هوی غوغا هم زنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساساتی عمیق و تمایل به رهایی از قید و بندهای دنیوی صحبت میکند. او میخواهد از وضعیت فعلی خود آزاد شود و به جستجوی حقیقت و عشق برود. شاعر به نابودی نمادهای مادی و دنیوی مانند خرقه و تسبیح و سجاده اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که باید از خودبینی و رنجهای زندگی فاصله بگیرد. او میخواهد با دوستانش به بیخودی و جنون برود و از دنیا و ظواهر آن رهایی یابد. در نهایت، او به دنبال اتحاد با معشوق و تجربهای عمیقتر از زندگی است.