شمارهٔ ۴ سلطان باهو
سلطان باهو / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
نیست کس محرم که پیغامم رساند یار را
وز حقیقت حال ما آگه کند دلدار را
کین ستم بیحد مکن، ظالم مشو ای جان من!
ای بی گنه مارا مکش، خنجر مزن بیمار را
با بیکسان خود مشفقی، بر بیدلان قاهر شدی
برما چرا ظالم شدی، برقع مکن رُخسار را
دردی که دارم در دلی، آن را تو دانی مرهمی
یا طبیب العاشقان! دارو بده بیمار را
مسکین غریب بینوا، باری ز تو جوید جفا
بهر خدا درمان بده این عاشق غمخوار را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاطفی عمیق شاعر نسبت به محبوب میپردازد. شاعر از نبود کسی که بتواند پیغامش را به یار برساند و حالش را به او بگوید، نگران است. او از معشوق میخواهد که ظلمی نکند و به او که بیگناه است، آسیب نرساند. همچنین، شاعر از درد و رنجی که در دل دارد سخن میگوید و از محبوب میخواهد که برای این درد درمانی در نظر بگیرد. در نهایت، او به وضعیت خود به عنوان یک عاشق بینوا و غریب اشاره میکند و از یار میخواهد که به او لطف و محبت کند.