بخش ۳ - قصّهٔ نصر احمد ابوالفضل بیهقی
و چنان خواندم در اخبار سامانیان که نصر احمد سامانی هشت ساله بود که از پدر بماند که احمد را به شکارگاه بکشتند و دیگر روز آن کودک را بر تخت ملک بنشاندند بجای پدر. آن شیربچه ملکزادهیی سخت نیکو برآمد و بر همه آداب ملوک سوار شد و بیهمتا آمد. اما در وی شرارتی و زعارتی و سطوتی و حشمتی بهافراط بود، و فرمانهای عظیم میداد از سر خشم، تا مردم از وی دررمیدند. و با این همه به خرد رجوع کردی و میدانست که آن اخلاق سخت ناپسندیده است.
یک روز خلوتی کرد با بلعمی که بزرگتر وزیر وی بود، و بوطّیب مصعبی صاحب دیوان رسالت- و هر دو یگانه روزگار بودند در همه ادوات فضل- و حال خویش بهتمامی با ایشان براند و گفت: من میدانم که این که از من میرود خطایی بزرگ است و لکن با خشم خویش برنیایم و چون آتش خشم بنشست، پشیمان میشوم و چه سود دارد، که گردنها زده باشند و خانمانها بکنده و چوب بیاندازه بکار برده، تدبیر این کار چیست؟ ایشان گفتند: مگر صواب آنست که خداوند ندیمانِ خردمندتر ایستانَد پیش خویش که در ایشان با خرد تمام که دارند، رحمت و رأفت و حلم باشد، و دستوری دهد ایشان را تا بیحشمت چون که خداوند در خشم شود، بهافراط شفاعت کنند و بهتلطّف آن خشم را بنشانند و چون نیکویی فرماید آن چیز را در چشم وی بیارایند تا زیادت فرماید. چنان دانیم که چون برین جمله باشد، این کار بهصلاح بازآید .
نصر احمد را این اشارت سخت خوش آمد و گفتِ ایشان را بپسندید و احماد کرد برین چه گفتند و گفت: من چیزی دیگر بدین پیوندم تا کار تمام شود و بهمغلّظ سوگند خورم که هرچه من در خشم فرمان دهم تا سه روز آن را امضا نکنند تا درین مدّت آتش خشم من سرد شده باشد و شفیعان را سخن به جایگاه افتد و آنگاه نظر کنم بر آن و پرسم، که اگر آن خشم به حق گرفته باشم، چوب چندان زنند که کم از صد باشد و اگر به ناحق گرفته باشم، باطل کنم آن عقوبت را و برداشت کنم آن کسان را که در باب ایشان سیاست فرموده باشم، اگر لیاقت دارند برداشتن را. و اگر عقوبت بر مقتضای شریعت باشد، چنانکه قضاة حکم کنند، برانند. بلعمی گفت و بوطیّب که: هیچ نماند و این کار به صلاح بازآمد.
آنگاه فرمود و گفت: بازگردید و طلب کنید در مملکت من خردمندتر مردمان را، و چندان عدد که یافته آید، به درگاه آرند، تا آنچه فرمودنی است، بفرمایم. این دو محتشم بازگشتند سخت شادکام، که بلایی بزرگتر ایشان را بود، و تفحّص کردند جمله خردمندان مملکت را، و از جمله هفتاد و اند تن را به بخارا آوردند که رسمی و خاندانی و نعمتی داشتند، و نصر احمد را آگاه کردند، فرمود که این هفتاد و اند تن را که اختیار کردهاید، یک سال ایشان را میباید آزمود تا تنی چند از ایشان بخردتر اختیار کرده آید. و همچنین کردند تا از میان آن قوم سه پیر بیرون آمدند خردمندتر و فاضلتر و روزگار دیدهتر. و ایشان را پیش نصر احمد آوردند و نصر یک هفته ایشانرا میآزمود، چون یگانه یافت، راز خویش با ایشان بگفت و سوگند سخت گران نسخت کرد به خطّ خویش و بر زبان براند، و ایشان را دستوری داد به شفاعت کردن در هر بابی و سخن فراختر بگفتن. و یک سال برین برآمد، نصر احنف قیس دیگر شده بود در حلم، چنانکه بدو مثل زدند و اخلاق ناستوده به یکبار از وی دور شده بود.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
نصر احمد سامانی، در هشت سالگی پس از مرگ پدرش به تخت سلطنت نشسته و با وجودی که به ویژگیهای خوب ملوکانه مجهز بود، اما خشم و رفتار تند او باعث ترس مردم شده بود. او این مسئله را با وزیرانش، بلعمی و بو طیب مصعبی، در میان گذاشت و دریافت که خشمش بر تصمیماتش تأثیر منفی میگذارد. آنها پیشنهاد کردند که باید خردمندان با حکمت را به نزد او بفرستد تا به او کمک کنند. نصر احمد تصمیم گرفت هر فرمانی که میدهد، سه روز امضا نکند تا خشمش فروکش کند و سپس به آن تصمیمات فکر کند. او به دنبال خردمندان مملکت رفت و پس از آزمایش آنان، سه فرد باهوش و باتجربه را برگزید و به آنها دستور داد تا در امور حکومتی شفاعت کنند. با این مشاوره، نصر احمد توانست به فردی با حلم تبدیل شود و اخلاق ناپسندش را کنار بگذارد.