نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

ابوالفضل بیهقی

زاده ۳۸۵ – درگذشته ۴۷۰ هجری قمری، حارث‌آباد

زندگی‌نامهٔ ابوالفضل بیهقی

ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی (زاده شده در ۳۸۵ ه‍.ق. / ۹۹۵ م/ ۳۷۴ ه.ش. در حارث‌آباد بیهق (سبزوار امروزی) – فوت در ۴۷۰ ه‍.ق. / ۱۰۷۷ م. در غزنین) تاریخ‌نگار و نویسنده ایرانی در دربار غزنوی است. شهرت او برای نگارش کتاب معروف به تاریخ بیهقی است که مهم‌ترین منبع تاریخی در مورد دوران غزنوی به شمار می‌رود.

آثار ابوالفضل بیهقی

شعرهای ابوالفضل بیهقی

  • بخش ۲۵ - نصیحت بونصر به امیر — و بهرام نقیب‌ را نامزد کرد بوسهل زوزنی با مثال توقیعی‌ و سوی جنکی‌ فرستاد به در کشمیر تا خواجه بزرگ، احمد حسن‌ را، -رَضِيَ اللّهُ عنه- در وقت بگشاید و عزیزاً مکرّماً به بلخ فرستد که مهمّات ملک را بکارست و جنکی با وی بیاید تا حقّ وی‌ را بگزارده‌آید بر
  • بخش ۲۶ — و از خطاهای بزرگ که رفته‌بود پیش از آن که امیر مسعود از نشابور به هرات آمدی، دانستند که سلطان چون می‌شنود و از غزنین اخبار میرسید که «لشکرها فراز می‌آید و جنگ را میسازند» و به زیادت مردم حاجتمند گشت و خاطر عالی‌ خویش را هر جایی می‌برد. رسولی نامزد کر
  • بخش ۳۲ - پاسخ آلتونتاش به امیر — چون عبدوس و بوسعد مسعدی بازآمدند، ما ببلخ رسیده بودیم. جواب آوردند سخت نیکو و بندگانه‌ با بسیار تواضع و بندگی، و عذر رفتن بتعجیل سخت نیکو بازنموده‌ . و امیر خالی کرد با من و عبدوس، گفت: نیک‌ جهد کردیم تا آلتونتاش را را درتوانستیم یافت بمویی‌، که وی ر
  • بخش ۲۸ - بردن امیر محمد به قلعهٔ مندیش — و نماز دیگر این قوم نزدیک امیر محمّد رسیدند، و چون ایشان را بجمله نزدیک خویش دید، خدای را -عزَّ وَ جلَّ- سپاس‌داری کرد و حدیث سوزیان‌ فراموش کرد.
  • بخش ۳۱ - نامهٔ امیر به آلتونتاش — «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم‌. بعد الصّدر و الدّعاء، ما با دل خویش حاجب فاضل، عمّ، خوارزمشاه‌ آلتونتاش را بدان جایگاه یابیم که پدر ما، امیر ماضی بود که از روزگار کودکی تا امروز او را بر ما شفقت و مهربانی بوده است که پدران را باشد بر فرزندان؛ اگر بدان و
  • بخش ۳۰ - وضع آلتونتاش — و این نسخت‌ بدست رکابداری‌ فرستاده آمد سوی قدر خان، که او زنده بود هنوز و پس ازین بدو سال گذشته شد . و هم برین مقدار نامه‌یی رفت بر دست فقیهی‌ چون نیم رسولی‌ بخلیفه، رضی اللّه عنه. و پس از آنکه این نامه‌ها گسیل کرده آمد، امیر حرکت کرد از هرات روز دوش
  • بخش ۲۷ - ذکر بقیهٔ احوال امیر محمد — ذکرُ بقیّةِ أحوالِ امیر محمّد -رَضِيَ اللّهُ عنه- بعدَ ما قُبِضَ علیه إلی أن حُوِّلَ من قلعةِ کوهتیزَ إلی قلعةِ مندیش‌َ.
  • بخش ۲۹ - نامه به قدر خان — و حاجب بگتگین چون ازین شغل فارغ گشت سوی غزنین رفت به فرمان تا از آنجا سوی بلخ رود با والده سلطان مسعود و دیگر حرم‌ و حرّه ختّلی‌، چنانکه به احتیاط آنجا رسند.
  • بخش ۳۳ - آمدن سلطان مسعود به بلخ — و هم درین راه به مروالرّود خواجه حسن، ادام اللّه سلامته، کدخدای‌ امیر محمّد بدرگاه رسید و از گوزگانان میآمد و خزانه بقلعت شادیاخ‌ نهاده بود بحکم فرمان امیر مسعود و به معتمَد او سپرده تا به غزنین برده آید، و درین باب تقرّبی و خدمتی نیکو کرده؛ چون پیش
  • بخش ۶ — و در سنهٔ خمس و اربعمائه‌ امیر محمود از بست تاختن آورد بر جانب خوابین‌ که ناحیتی است از غور، پیوستهٔ بست و زمین داور و آنجا کافران پلیدتر و قوی‌تر بودند و مضایق‌ بسیار و حصارهای قوی داشتند و امیر مسعود را با خویشتن برده بود.
  • بخش ۳ - قصّهٔ نصر احمد — و چنان خواندم در اخبار سامانیان که نصر احمد سامانی‌ هشت ساله بود که‌ از پدر بماند که احمد را به شکارگاه بکشتند و دیگر روز آن کودک را بر تخت ملک بنشاندند بجای پدر. آن شیربچه‌ ملک‌زاده‌یی سخت نیکو برآمد و بر همه آداب ملوک سوار شد و بی‌همتا آمد. اما در
  • بخش ۴ - عذر نوشتن تاریخ — این فصل نیز به‌پایان آمد و چنان دانم که خردمندان- هر چند سخن دراز کشیده‌ام- بپسندند که هیچ نبشته نیست که آن به‌یکبار خواندن نیرزد. و پس ازین عصر مردمان دیگر عصرها با آن رجوع کنند و بدانند. و مرا مقرّرست که امروز که من این تألیف می‌کنم درین حضرت بزرگ‌
  • بخش ۱ - آغاز تاریخ امیر شهاب الدّوله مسعود بن محمود رحمة اللّه علیهما — آغاز تاریخ امیر شهاب الدّوله مسعود بن محمود رحمة اللّه علیهما
  • بخش ۵ - مسعود در زمین داور — المقامة في معنی ولایة العهد بالأمیر شهاب الدّوله مسعود و ما جری مِن أحواله‌.
  • بخش ۲ - ادامهٔ خطبهٔ آغاز تاریخ — و چون از این فصل فارغ شدم آغاز فصلی دیگر کردم، چنانکه بر دل‌ها نزدیک‌تر باشد و گوش‌ها آن زودتر دریابد و بر خرد رنجی بزرگ نرسد. بدان که خدای تعالی، قوّتی به پیغمبران، صلوات اللّه علیهم اجمعین، داده است و قوّة دیگر به پادشاهان‌، و بر خلق روی زمین واجب
  • بخش ۷ - سازش با درمیش بت — و در سنهٔ إحدی عشر و أربعمائه‌ امیر به هرات رفت و قصد غور کرد بدین سال.
  • بخش ۱۱ - قصّهٔ بوسعید سهل — و ازین بزرگتر و بانام‌تر دیگری‌ است در باب بوسعید سهل. و این مرد مدّتی دراز کدخدای‌ و عارض‌ امیر نصر سپاه سالار بود، برادر سلطان محمود -تَغَمَّدَهم اللّهُ برحمتِه‌-. چون نصر گذشته شد، از شایستگی و بکارآمدگی‌ این مرد سلطان محمود شغل همه ضیاع غزنی خاصّ
  • بخش ۱۴ - قصّهٔ فضل سهل — در مجلّد پنجم بیاورده‌ام که امیر مسعود -رَضِيَ اللّهُ عنه- در بلخ آمد روز یکشنبه، نیمهٔ ذی الحجّة سنه إحدی و عشرین و أربعمائه‌ و به راندن کار ملک مشغول شد و گفتی جهان عروسی آراسته را ماند، کار یکرویه شده‌ و اولیا و حشم و رعایا به طاعت و بندگی این خدا
  • بخش ۱۲ - وضع امیر مسعود با پدر در سفر ری — و بدان وقت که امیر محمود از گرگان قصد ری کرد و میان امیران و فرزندان او، مسعود و محمّد مواضعتی‌ که نهادنی بود بنهاد، امیر محمّد را آن روز اسب بر درگاه، اسب امیر خراسان خواستند، و وی سوی نشابور بازگشت، و امیران محمود و مسعود، پدر و پسر، دیگر روز سوی ر
  • بخش ۱۰ - قصّهٔ مانک علی میمون — شجاعت و دل و زهره‌اش این بود که یاد کرده آمد و سخاوتش چنان بود که بازرگانی که او را بومطیع سکزی‌ گفتندی، یک شب شانزده هزار دینار بخشید. و این بخشیدن را قصّه‌یی است؛ این بومطیع مردی بود با نعمت بسیار از هر چیزی، و پدری داشت بواحمد خلیل نام‌. شبی از ات
  • بخش ۹ - شکار شیر — و هم بدان روزگار جوانی و کودکی خویشتن را ریاضتها کردی چون زور آزمودن و سنگ گران برداشتن و کشتی گرفتن و آنچه بدین ماند. و او فرموده بود تا آوارها ساخته بودند از بهر حواصل‌ گرفتن و دیگر مرغان را. و چند بار دیدم که برنشست روزهای سخت صعب سرد، و برف نیک ق
  • بخش ۱۵ - حدیث ولایت عهد رضا — و از حدیث حدیث شکافد، در ذو الرّیاستین که فضل سهل را گفتند و ذو الیمینین که طاهر را گفتند و ذو القلمین‌ که صاحب دیوان رسالت مأمون بود قصّه‌یی دراز بگویم تا اگر کسی نداند، او را معلوم شود: چون محمّد زبیده کشته شد و خلافت بمأمون رسید، دو سال و چیزی‌ بم
  • بخش ۱۳ - عهد مسعود با منوچهر قابوس — و میان امیر مسعود و منوچهر قابوس‌ والی گرگان و طبرستان پیوسته مکاتبت بود سخت پوشیده، چه آن وقت که به هرات میبود و چه بدین روزگار. مردی که وی را حسن محدّث گفتندی نزدیک امیر مسعود فرستاده بود تا هم خدمت محدّثی‌ کردی و هم گاه از گاه نامه و پیغام آوردی و
  • بخش ۸ - خیشخانه — و از بیداری و حزم‌ و احتیاط این پادشاه محتشم‌ -رَضيَ اللّهُ عنه-، یکی آن است که به روزگار جوانی که به هرات میبود و پنهان از پدر شراب میخورد، پوشیده از ریحان خادم، فرود سرای‌ خلوتها میکرد و مطربان میداشت مرد و زن که ایشان را از راههای نبهره‌ نزدیک وی