شمارهٔ ۲۴ مجیرالدین بیلقانی
مجیرالدین بیلقانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
با دل بسی گفتم که یار از عهد و پیمان بگذرد
فرمان من کن جان مکن کان بت ز فرمان بگذرد
جولان زد اندر کوی او با حلقه گیسوی او
دیدم که مسکین سوی او از مه به جولان بگذرد
جان خواست از من بی بها حالی ز تن کردم جدا
منت پذیرم کاین قضا از من به یک جان بگذرد
هستیم در شادی و غم از وصل و هجران ای صنم
غافل که بعد از یک دودم این وصل و هجران بگذرد
خوش دل ترم تا چون جرس دارم به افغان دسترس
ترسم که از تنگی نفس کارم ز افغان بگذرد
دارم رسیده روز و شب روزی به شب جانی به لب
آسان گرفته ای عجب باشد که آسان بگذرد
دردم فزود آن تنگخو زان زلف و زان روی نکو
آنگه دهد درمان کزو دردم ز درمان بگذرد
گر بر مجیر از روی فن نگذارد او چندین محن
در وصف او ما را سخن زود از خراسان بگذرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر درباره عشق و جدایی صحبت میکند. او با دل خود به یاری فکر میکند که ممکن است از عهد و پیمان بگذرد و فرمان او را نادیده بگیرد. شاعر به مشاهده زیباییهای محبوبش میپردازد و میبیند که حتی مسکینان نیز به سوی او حرکت میکنند. او از درد جدایی و شوق وصال صحبت میکند و میگوید که این حالتهای شادی و غم نیز گذرا هستند. همچنین، او نگران است که روزهایش به تنگی نفس منجر شود و احساس میکند که دردش بیشتر شده است. در نهایت، شاعر بیان میکند که حتی اگر ستایشها و سخنها از عشقش بگذرد، عشق او همچنان باقی است.