نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸ مجیرالدین بیلقانی

مجیرالدین بیلقانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دل سوختست چون به وصالت نمی رسد

جان خسته تا به صورت حالت نمی رسد

از حد گذشت کار جمال تو پس رواست

گر عقل ما به کنه کمالت نمی رسد

مه را چه سود گرد فلک تاختن که او؟

با حسن خود به گرد جمالت نمی رسد

گفتی که دل به وصل بده راضیم بدین

لیکن دل از غمت به وصالت نمی رسد

مردیم از آرزوی خیال تو پس به ما

وصلت کجا رسد چو خیالت نمی رسد؟

گر در خطست دل ز غمت حق به دست اوست

کز خط غم به نقطه خالت نمی رسد

با تو مجیر پر نتواند فشاند از آنک

سیمرغ عقل در پر و بالت نمی رسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به درد و کسالت ناشی از دوری از معشوق اشاره می‌کند. او در بیان می‌کند که دل و جانش به خاطر عدم رسیدن به وصال محبوب، عذاب می‌کشند. عشق و جاذبه‌های معشوق آن‌قدر عظیم است که حتی عقل و فهم انسان نیز قادر به درک کمال او نیست. شاعر به این اندیشه می‌رسد که هیچ چیز نمی‌تواند زیبایی معشوق را درک کند و در نهایت، دلش به خاطر غم و آرزوهای بی‌پایانش به وصال نخواهد رسید. این احساس عمیق جدایی و longing برای وصال در تمام ابیات وجود دارد.